من دختر بهـــــارم

من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ؟!

تاوان حرفهایی که نمی تونی بگی ....
تارهای سفیدیه که
یه شَبه لابلای موهات به وجود میاد....

 


+ حتی بغض هم نمیتونم بکنم.....

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

سلام..... مدتی نبودم...... زندگیم خیلی پیچیده به هم.....

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

یه موقع ها دلم می خواد همه چیو ول کنم برم تو خیابون بیافتم دنبال آدما ببینم آخرشون چی می‌شه ....

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

من زخمــــــــهای بی نظیری به تن دارم....
اما تو مهربان ترینشان بودی…
عمیق ترینشان، عزیز ترینشان..
بعد از تو آدمها تنها خراشـــــهای کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان، به پای تو نرسیدند..
به قلبم نرسیدند..

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید ......

لباس هایی با جیبهای بزرگ به اندازه ی دو دست ...

شاید همین پاییز عاشق شُدید . . .
نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

لارسن  :             از کجا بدونم راست می گید ؟

زونورکو   :            از بی قوارگیش . دروغ ظرافت داره ، هنرمندانه است ،

                           اون چیزی رو بیان می کنه که باید می بود ،

                           در حالی که حقیقت محدود می شه به چیزی که هست .

                           یک دانشمند و یک کلاه بردارو با هم مقایسه کنید :

                           فقط کلاه برداره که دنبال آرمانشه ! 

 

                                                             از نمایشنامه نوای اسرار آمیز

                                                             اریک امانوئل اشمیت

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت:
بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند.

گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....

گفتم: به چشم.

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم .
پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست.

با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست.

بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!
خدا گفت: من؟!!
فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ...

باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد..

نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

محبت زیادی ، اکثرا  آدمها را خراب می کند . . .
گاهی آدمها می روند نه برای اینکه دلایل ماندنشان کم شده . . .
بلکه به این دلیل که آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند . . .
او که رفتنی است ، بگذار برود . . .

چه باک ....

نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

دوستت دارم ها هم گارانتی‌ دارند ...

زیرش که زدی نمی‌دانستی شرافتت را گرو گذاشته بودی...

نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

لعنت به همه ی صراط های مستقیمی که عرضه ندارند تو را به من برسانند.....

من حواس فاصله ها را پرت میکنم ....

                                                       تو فقط بیــــــــــــــــــا.....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

و عشق .....

               تو را به گرمی یک سیب

                                        میکند مانوس .....

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

سهمیه هوای من هم برای تو......

برای نفس نفس زدن در آغوش او لازمت میشود........

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

فقط پلی بودم برای عبورت......

فکر تخریب من نبـــــاش!!

به آخر که رسیدی دست تکان بده.....

خودم فرو میریزم......

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

 

یه چشم و ابرو دیده،انگار بقیه ندارن !! بعد بهش نمیرسه میگه کله خلقت بی هدفه!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره …

دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره …

بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست…

از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی …

دیگه دوست دارم واست رنگی نداره …

و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه .....

اینطوریه که دل همه آدما میشکنه …..

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

از من به شما نصیحت :

اگه به یه جایی رسیدی که عقلت گفت برو دلت گفت بمون...

دلت مثل همیشه ... خورده !

محلش نذار راهت رو بگیر برو...

هر چی بدبختیه از همین موندن هاست ...

نوشته شده در شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment


نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم ...

نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم ...

نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند ...

نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود ...

نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او ...

او قدر ندانست یا من, نمی دانم…..

نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم ...

نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نیست ...

نمی دانم خدا به ما “دل” داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم ...

هنوزنمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او ...

تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا …

نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم ...

نمی دانم تو به من “عشق” را آموختی یا می خواهی “نفرت” را یادم بدهی ...

نمی دانم که بگویم: “چرا آمدی؟” یا بپرسم که: “چرا رفتی؟”

 

من نمی دانم, تو به من بگو ....

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

می خواست برود ... ولی چیزی او را پایبند کرده بود ...

می خواست بماند ... ولی چیزی او را به سوی خود میکشید ...

می خواست بنویسد ... قلمی نداشت ...

می خواست بایستد ... چیزی او را وادار به نشستن میکرد ...

می خواست بگوید ... لبان خشکیده اش نمی گذاشتند ...

می خواست بخندد ... تبسم در صورتش محو می شد ...

می خواست دست بزند و شادی کند ... ولی دستانش یاری نمی دادند ...

می خواست نفس عمیقی بکشد و همه ی اکسیژن هوا را ببلعد ... اما چیزی راه نفسش را بسته بود ...

می خواست آواز سر دهد ... نغمه اش به سکوت مبدل می شد ...

می خواست بی پوا همه چیز را تجربه کند ... اما دیگر فرصتی وجود نداشت ...

می خواست پرنده زندانی در قفس را پرواز دهد ... ناتوان بود ...

می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد ... دستش جلو نمیرفت ...

می خواست به همه بگوید دوستشان دارد ... لبش گشوده نمی شد ...

می خواست ستاره های آسمان را بشمارد.....

و هنگام عبور شهاب آرزو کند که ای کاش روزهای رفته بازگردند...

آخه او فقط عکسی بود در قابی کهنه و توان هیچ کاری نداشت!

می خواست حداقل لبخندی بر لب داشته باشد ... اما افسوس که لبانش خشکیده بودند ...

یادش افتاد ...

کاش وقتی عکاس گفت بگو سیب از دنیا گله نمی کرد ...

دلش می خواست اگر هیچ کاری نمی تواند بکند

 فقط بتواند بگوید سیب ......

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

اول ابتدایی....

 

+خانم خدابنده.....

+میز سوم ردیف وسط.....

+ بغل دستیم زهره بود... باباش پلیس بود.....

+همیشه با هانیه سر اینکه کی وقتی زنگ خورد زودتر از در مدرسه خارج میشه کل کل داشتم....

+معلم بهداشتمون که همیشه میگفت آدامس براتون بده –چیپس و پفک ضرر داره- ساندویچ نخورید.... ولی خودش

همیشه یه جعبه ادامسو داشت میجویید و تو دفتر معلما خیلی موقع ها چیپس و پفک و ساندویچ میدیدم.....

بدم میومد ازش......

+روزی که تونستم اسم خودمو بنویسم یه مداد جادویی جایزه گرفتم.....

+جشن الفبا...کلاه بوقی....

+با فتانه و دوستاش که 4 سال از من بزرگتر بودن پیاده میومدیم خونه.... سر راه بلیط هامون رو میذاشتیم رو هم... میدادیم به نونوا... بهمون نون لواش میداد.... خوشمزه ترین خوردنی دنیا بود......

+با فتانه اینا تا زنگ بخوره وسطی بازی میکردم... نخودی بودم... ولی چون کوچولو بودم و فرز.. همیشه برگ برنده بودم.....

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد ....

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

یعنی ســــــــــــگ بفهمه دوستش داری باوفــــا میشه..... 

آدم بفهمه دوستش داری ، هـــــــار  !!!

 

+بعضیا از سگ کمترن!!

+حالا هر مدل دوست داشتنی باشه ها!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

چرا فکر می کنی چون دختری باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟

عزیز من…..

یاد بگیر که تو دختری!!

یاد بگیر تو ناز کنی….

اون نباید تورو ناراحت کنه!

کسی حق نداره اشکتو دراره!!

اگر بتونی اول واقعاً عاشق خودت باشی…..

می تونی یه عشق واقعی رو هم به سمت خودت جذب کنی….

باید این توانایی رو داشته باشی که شاد باشی چه با اون چه بی اون ،

وابسته نباشی

هر کس که بتونه تو رو قانع کنه، به تو احساس بهتری بده می تونه باهات بمونه

در غیر اینصورت باید بره !!

اصلا برای چی به یک مرد اجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره؟

این اسمش عشق نیست به خدا....

خودتو گول نزن.....

تو توی رابطت باید با تمام وجود احساس خوشبختی کنی نه اینکه همیشه غمگین و ناراحت باشی و اون هر طوری که دوست داره

باهات رفتار کنه

کسی که عاشق تو باشه هرگز نمی تونه غمتو ببینه

چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه !!!

عاشق شو، که زندگی کنی

یک عمر، زندگی کنی

دختر باش، و افتخار کن که دختری...

برای تمام دخترانی که بی نظیرند اما قدر خودشون رو نمی دونن.....

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

قابل توجه دوست عزیزم که جفتمون میدونیم که طرفمون کیه!!

خودتو خسته نکن!!

احتراما به استحضار میرسانم که بهتر است از این پس به جای اظهار نظرات این چنینی در یک محیط فرهنگی، فرمایشات گوهربار خود را با یک عدد توالت فرنگی در میان بگذارید!

سیفون یادتان نرود!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

ما بی چراغ....

ما بی ترانه....

یا به قول شما

ما بی همه چیز!

 هرگز به ماه

به مردم

به کلمه

کتاب و کبوتر

حتی به گلبن و گهواره

ناروا نگفته ایم

اما آب همه ی دریاها را ما گریسته ایم....

  "سید علی صالحی"

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

من لا یحضره الفقیه

عبد الرّحمن بن أبی عبد اللَّه به امام صادق علیه السّلام عرض کرد: من در شکم خود بادى را احساس می کنم؛ تا جایى که به نظرم مى آید آن باد خارج شده است. آن حضرت فرمود: وضو بر تو واجب نیست تا زمانى که صداى آن را بشنوى، یا بوى آن را حس کنى.

سپس اضافه فرمود: همانا شیطان در میان نشیمنگاه شخص می نشیند و بادى رها می کند تا او را به شکّ اندازد.

 

من لا یحضره الفقیه،

 شیخ صدوق، مترجم: على اکبر غفارى‏،

‏ نشر صدوق، چ: اول‏،1367 ش‏. ج‏1 ،برگ

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

یاد دیالوگ دوستم و مادر بزرگش افتادم...


مادربزرگ: بی حیا شده ای! قدیما اسم شوهر که میامد ما از خجالت سرخ و سفید میشدیم.
دوستم: اگر مجسم نمیکردید خجالت نمیکشیدید!!!نیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

جمعه رفتیم بیرون....

یه باغ 

وایییییییی که فوق العاده بود!!!!

کلی از درخت آویزون شدیم و شاتوت زدیم به بدن!!!!

یه پسر شیظون هم همش میخواست دستای آغشته به خون شاتوت هاش رو بزنه به من!!!!

دیگه انقدر شاتوتا خوشمزه بود از دیوار باغ هم رفتم بالا!!!!

یکم بعدش رفتیم بیرون باغ..  رودخونه ای رو که از وسط باغ رد میشد رو  ادامه دادیم....

وای....

راه رفتن تو مسیر کوهستانی صعب العبور کنار یه رودخونه واقعا لذت بخشه....

البته اگه یک پسر بدجنسی یهو نصف کوه رو بلند نکنه . پرت کنه دقیقا کنارت تو رودخونه و تمام آب گل آلود رودخونه بره تو حلقت!!

منم داشتم میوفتادم و جیغ زدم و دستمو به نزدیکترین شاخه گرفتم تا تو آب نیوفتم...

قابله ذکره که یه بوته گزنه رو با عشق تمام بغل کردم!!

وای... احساس کردم دستم قطع شد!!

حالا اون بالا وایساده داره میخنده!!!

دلم میخواست بکشمش!!چشمک

ولی از دستم در رفت....

یه بارم اومدم با خودم یه جای خلوت لب پرتگاه(!!) خلوت کنم...

رفته بود اطراف رو شناسایی کنه... نبود دورو ور من!

از کجا نمیدونم پیداش شد!!! هولم داد!! واقعا داشتم میوفتادم!!

اگه خودش نگرفته بود منو......خنده

ولی.....

با اینکه اونموقع کلی اذیتم کرد و اذیتش کردم....

اینا شدن قشنگ ترین خاطراتم....

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

دوباره سیب بچین حوا 

من خسته ام....

از همه آدم هایی که منو منع میکردن از چیزی که دست خودشون بهش نمیرسید!!

از همه آدمایی که لیاقت دوست داشتنو ندارن!

از آدمایی که دروغ براشون عادی شده.....

سیب بچین حوا......

سیب.....

بگذار از اینجا هم

بیرونمان کنند!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

این توصیه ها را یک مشاور روانشناس  گفته است؛ آنقدر جالب بودند که بد ندیدم به شما هم منتقلشان کنم.

 

وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.

اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.

دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.

هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.

رفتار آرامتر همیشه بهتر است.

قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.

اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.

یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.

پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.

هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.

تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.

از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.

برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.

اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.

هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.

هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.

او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.

اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.

هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید.

اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.

مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.

همه مردها بد نیستند.

نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.

بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.

هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.

شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.

کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.

هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.

این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید.

بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.... حواستان را جمع کنید.....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

روز اول گل سرخی برام آوردی گفتی برای همیشه دوستت دارم …

روز دوم گل زردی برایم آوردی گفتی دوستت ندارم ....

روز سوم گل سفیدی برایم آوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط ساناز c0mment

مرا می نشاند کنار حوصله اش،

 سنگ ، کاغذ ، قیچی  ....

بازی کنیم...... 

باز گیر داده که او قیچی باشد و من کاغذ ....

طبق معمول هم که خب ،کاغذ باید خرت خرت پاره شود .....

عشق می کند این وقتها ...

ببینم ولی...

ولی مگر یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

وقتی‌ قلب‌ هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود، وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند، وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛ وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد، وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام... آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو، فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم، تو را می‌خوانیم. آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم، تو را گریه‌ می‌کنیم، تو را نفس‌ می‌کشیم.
وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی، وقتی‌ دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری، وقتی‌ گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی، وقتی‌ سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛ وقتی‌ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند، وقتی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده، وقتی‌ قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان. وقتی‌ تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان، وقتی‌ ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید... آن‌ وقت‌ می‌دانی‌ ما چه‌ کار می‌کنیم؟

حقیقتش‌ این‌ است‌ که‌ ما بدترین‌ کار را می‌کنیم. ما نه‌ سپاس‌ می‌گوییم‌ و نه‌ ممنون‌ می‌شویم‌ ما فخر می‌فروشیم‌ و می‌بالیم‌ و یادمان‌ می‌رود، اصلاً‌ یادمان‌ می‌رود که‌ چه‌ کسی‌ دعاهایمان‌ را مستجاب‌ کرد و کی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر کرد و اشک‌هایمان‌ را پاک‌ کرد.
ما همیشه‌ از یاد می‌بریم، ما همیشه‌ فراموش‌ می‌کنیم. ما همان‌ انسانیم‌ که‌ ریشه‌اش‌ از فراموشی‌ است...

 ولی تو خدایی... مارو از یاد نبر.....

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

 

وقتی قرار است آخرش همه کارها خراب شود چه فرقی می کند کی پَت باشد کی مَت...

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

آن کس که بداند و بداند که بداند

باید برود غاز به کنجی بچراند

 

آن کس که بداند و نداند که بداند

بهتر که رود خویش به گوری بتپاند

 

آن کس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پولش خرک خویش براند

 

آن کس که نداند و نداند که نداند

بر پست ریاست ابدالدهر بماند!!!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!

حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود .

پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود!!

سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید:

این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی.

می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

Some Dance To Remember....... Some Dance Yo Forgrt.....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

چقدر عجیبه که تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمی آره...

چقدر عجیبه که تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه....

چقدر عجیبه که بی بهانه کسی هیچوقت برات هدیه نمی خره....

چقدر عجیبه که تا وقتی فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده....

چقدر عجیبه که تا وقتی بچه نباشی کسی برات قصه نمی گه...

چقدر عجیبه که تا وقتی بزرگ نباشی کسی به قصه ات گوش نمی ده...

چقدر عجیبه که تا وقتی نمردی کسی تو رو نمی بخشه....

 

+ منم تا نمیرم 2 نفرو نمیبخشم.....

شما چطور؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

تا حالا شده یه خبری بشنوی که همه خوشحال شن و برات آرزوی موفقیت کنن و کلی شادی ولی با اینکه خبر خوبیه غم عالم بیاد تو دلت؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

روحم خسته شده

می خواهد برود

یک گوشه بنشیند

پشتش را بکند به دنیا

پاهایش را بغل کند و

بلند بلند بگوید:

من دیگر بازی نمی کنم!

نوشته شده در شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment

اگر می دانستم برایم گل می آوری زودتر می مُردم  …

نوشته شده در شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط ساناز c0mment


Design By : Pichak